تبليغاتX
یک شب خواب راحت

یک شب خواب راحت

فراموشی فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است*

 

دو سه سال پیش وقتی تصمیم گرفتم موبایلم را خاموش کنم آناهید گفت منا فراموش می شوی. یک لحظه ترسیدم..ترسیدم از فراموش شدن، تنها شدن.. اما کمی بعد با خیال راحت موبایلم را برای مدتی طولانی خاموش کردم. فراموش شدن اگر قرار بود به همین راحتی باشد همان بهتر که خودم بهانه اش باشم..

چه آدم ها که در آن مدت فراموشم نشدند و چه آدم ها که من از یادشان نرفتم.. همیشه همین است..  آدم ها با هم که نباشند از هم دور می شوند. به قول پوریا عالمی "چهارشنبه می شود" و دیگر حرفی ندارند برای هم.. دنیایشان، خوشحالی و غم های دم دستی و جدیشان آنقدر از هم دور می شود که جایی برای اشتراک هیچ چیز نیست.. 

توصیفش هرچه باشد، اسمش فراموش شدن ست.

 دیروز گویا تصادفاْ شماره ی خط سابقم منتقل (divert) شده بود روی یک شماره قدیمی. یک آدم قدیمی.. زنگ که می زدم، هربار خودش بود که جواب می داد. نه من می شناختمش.. نه او.. یکهو جفتمان فریاد کشیدیم. شناخته بودمش.. چقدر خوشحال شدیم. چقدر خاطره برایمان زنده شد. چقدر آشنا بود و چقدر غریب.

 با اینکه فرصتش بود، اما نخواستم ببینمش. ترسیدم از "چهارشنبه شدن".. ترسیدم از اینکه مبادا آنقدر دور باشیم که مجبور شویم هی از هم بپرسیم "خوب، دیگه چه می  کنی؟". آنقدر دور که دیگر حتی با خیال راحت شماره های هم را هم پاک کنیم. می خواستم شیرینی این صحبت اتفاقی ابدی شود و لذتش پاک نشود.. شاید اگر یک بار دیگر هم اتفاقی هم را شناختیم، بی آنکه هم را فراموش کرده باشیم، همین قدر خوشحال شویم..

 

 همیشه همین است. شاید بعضی آدم ها نباشند.. دور شوند.. کم رنگ شوند.. اما، حیف است فراموش شوند..

 

 

* دیوانه بازی.کریستین بوبن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:39  توسط منا  | 

 

قاعده این طور است گویا.. یعنی نمی شود که آدم بعد از یک مدت طولانی بیاید شروع کند به حرف زدن، انگار نه انگار که نبوده. این موقع ها نمی شود از زمین و هوا و اتفاق و خیابان و شلوغی اتفاقی خیابان گفت. نمی شود شروع کرد به درددل. نمی شود حرفهای عادی زد. بعد از یک مدت که بخواهم پست جدید بنویسم لابد باید دلیل قانع کننده ای برای نبودنم بیاورم. یا شاید هم باید یک حرف جالب بگویم تا دوباره دل مخاطبان احتمالی ام را بدست بیاورم.

 اما من از حرفهایم هم معلوم هست که نه هیچ توجیهی برای نبودنم دارم و  نه طبق معمول حرف جالبی... فعلا هم فقط دوست دارم رخت خوابم را پهن کنم وسط خیابان، با چراغ خاموش آهنگ های نوستالژیک گوش بدهم..

مثل کسی که دچار خلاء شده.. جاذبه زده.. خالی ِ خالی شاید پناه آورده ام به اینجا..

پناهگاه خوبی ست

 

 

پ.ن۱: مهرنوش بی آنکه خودش بداند مرا به زندگی برگرداند. جمله ای که از روی تمام تئوری های من با بی خیالی رد شد و دنیایم دوباره همان رنگی شد که قبلاً بود.

پ.ن۲:علیرضا همچنان  تجسم رویاهای توی سر من است. بالاخره مکانیک را رها کرد که برود عکاسی بخواند. کاری که پارسال نمی دانم چرا نکردم.

پ.ن۳:  راست می گفت.. بعضی روزها ابدی می شود..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:9  توسط منا  | 

درخواستیه!


زندگی این روزها اگر عادی بود، پست های عادی می گذاشتم. حرفهای عادی می نوشتم. حرف.. نقد.. درد دل.. زندگی اگر عادی بود قبل از روزنامه اعتماد از حضور دوجنسی ها در فوتسال زنان حرف می زدم..می گفتم فروغ که زنگ زد به فیروزه یک آقایی که گویا فیروزه بود گفت فیروزه خطش را واگذار کرده!.. زندگی اگر عادی بود می گفتم چقدر دخترهای معصومی مثل ش. بی گناهند که عشقشان را بی رحمانه از دست می دهند... زندگی اگر عادی بود می گفتم مهره مار چه کارها که نمی کند و من هیچ وقت یادم نمی رود لبخند استادم مرا مجبور می کند یادم برود چقدر از دستش عصبانی بودم..  زندگی اگر عادی بود می نوشتم از دخترهایی که می ترسند به احساسشان خیانت کنند و دخترانی که حتی به تنشان هم خیانت می کنند..


زندگی اما این روزها عادی نیست و من نوشتنم نمی آید

نمی دانم چرا.. شاید چون مدت هاست کتابی را دل سیر نخوانده ام.. تو رو خدا اگر کتاب خوبی می شناسید معرفی کنید.. با سر می پذیرم!




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:51  توسط منا  | 

...

چه با کجاوه..  چه با هواپیما .. فاصله دورت نمی کند .. شعرم که بخواهد - اینجایی .. تو به شیطنت پنهان می شوی .. و کلمات در جستجویت پیر می شوند .. چند عصا ساییده باشم و هنوز .. من که به پلک زدنی می یافتمت .. چه بخوانم که شصت سال دیر نشده باشد .. موکبِ و... مَرکبِ رهوارِ همند .. - جوانی و خیال - .. پیر - اما .. خیالاتی نیست .. چه با کجاوه چه با هواپیما .. دور که باشی دوری .. این گونه است .. چندی خیال می سرایی .. چندی خیال می سرایدت ..خیال که شدی .. دوستدارانی پیدا می کنی .. که خیال نیستند .. مجموعه ای انتشارت می دهد .. با تیراژی واحد .. که به سالی .. شاید .. چندمین اش را جشن بگیری .. تو دیگر اما تکثیر شده ای .. و بی که بدانی .. پیر .. نه تاب پرهیز و ..نه فرصت گریز .. (( حافظ )) می خوانی .. و .. لب آنگونه می گزی .. که مپرس...

شعری از محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:58  توسط منا  | 

شاید اولین کاری که توی این دنیا ازش متنفر باشم غر زدن باشد... همیشه همه ی سعی ام را کرده ام که غر نزنم و همیشه هم به شدت آدم هایی که غر می زنند را تحمل می کنم! و این روزها یک دنیا نگرانی ریخته ست رو سرم که می ماند روی دلم.. سنگینی می کند .. حرفم نمی آید و نتیجه اش این می شود که دیگر نمی توانم برای بچه ها "موهاتو افشون کن.. باز دل و پریشون کن " بخوانم.. نگاه خنده دارم نمی آید.. حوصله بیرون رفتن ندارم و فقط با خنده به بچه ها می گویم " من افسرده ام.. خودکشی که کردم می فهمید".. مدام جزوه را می گیرم دستم و بدون تمرکز یک صفحه ادیت می کنم و هزار جور فکر می آید توی سرم.. جزوه روی تختم نیمه باز باقی می ماند و من همان کنار دراز می کشم به هیچ جا نگاه نمی کنم...

این روزها به همه ی آدم های دنیا حسودیم می شود.. همه ی آدم هایی که یک نفر برایشان پیدا می شود که بنشینند برایش حرف بزنند.. حرف های مهم.. برایش بی آنکه محاکمه شوند.. قضاوت شوند.. بنشینند حرف بزنند..

این روزها حرفها ایستاده اند روی راه نفس کشیدنم و هیچکس نیست کنارشان بزند.. مدام یاد پدر می افتم که همیشه تنها بود..

و مدام فکر می کنم چقدر تنهایی بد است..

پ.ن: یک بار نوشین با تحکم به من گفت "حرف بزن. حرفهات رو نگه ندار برای خودت.. خودت رو عذاب نده.." و من هنوز هم همه جور حرف زدنم می آید الا گفتن غصه هایم.. و هنوز هم کسی پیدا نشده که دوست داشته باشم درد دل های واقعی ام را به او بگویم بی آنکه بترسم از اینکه چه بلایی قرار است سر او بیاید - این حرف واقعی ترین حرفی بود که یک روز ممکن بود بگویم-

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:54  توسط منا  | 

هی هی روزگار

 

گاهی وقتها مثل امشب دلم می گیرد. مثل امشب یک نفر سر راه گلویم نشسته نمی گذارد مثل آدم نفس بکشم. مثل امشب دلم می خواهد گریه کنم. دلم می خواهد بروم و دیگر هیچ وقت برنگردم.. دلم می خواهد اتوبوسمان با سر برود توی دره های جاده هراز و همه جیغ بکشند و من پیش خودم بخندم و بگویم " به به.. چه اتفاق هیجان انگیزی" ..دلم می خواهد غول بچگی هایم که همیشه آرزو می کردم بیاید تن خسته ام را از مدرسه بلند کند بیندازد توی خانه، که هیچ وقت نیامد، این بار دیگر بیاید مرا ببرد یک جای دور. یک جای دور که نگرانی های دنیا تمام شده باشد. آدم های دنیا تمام شده باشند. اصلا دنیا تمام شده باشد.. دلم می خواهد یک کفش آهنی بپوشم و همه ی فیلم هایی که آخرش قهرمان داستان مثل احمق ها می میرد را زیر پایم خورد کنم..

امشب برای من هیچی نداشت.. جز اینکه فهمیدم هیچ وقت نباید یک روز بد را با دیدن یک فیلمی که قهرمانش بی رحمانه، احمقانه و حقیر می میرد تمام کرد. بی خودی بهانه ای می شود برای اینکه یادت بیاید اوضاع آنقدرها هم روبراه نیست..

 

امشب از آن شب هایی ست که منتطرم صبح شود که فردا باز هم خوشحال و راضی یادم نیاید " همه عمر با بی رحمی دیر رسیده ایم"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:8  توسط منا  | 

 

نمی دونم چرا

ولی گند زدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط منا  | 



دیشب سهند پرسید: برای چی می ری خونه آیناز؟

گفتم: برای اینکه تو خیلی شیطتنت می کنی. من سرم درد گرفته. مخم سوت می کشه.. می خوام برم بخوابم.. بعدش هم بمیرم

چند دقیقه بعد سهند با تعجب پرسید: اگه پسر خوب بودم، مُردی برای من جایزه می خری؟..خاله.. چه جوری می خوای بمیری؟

من: ...!!!




یک نفر بیاید مواظب من باشد.. من جداً این روزها خطرناکم



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:48  توسط منا  | 

حرفهای بی مخاطب

 

لزومی ندارد ماجرا پیچیده باشد.. توی همه ماجراها می ایستم کنار که آدم ها بیایند. آدم ها بروند. صحنه ها ساخته شوند. متن ها خوانده شوند. و من در بی خیالی خودم تماشاگری باشم تماشایی. تماشاگری که هیچ نقشی ندارد..

گاهی وقتها از دیدن صحنه ها خنده ام می گیرد. گاهی وقتها می گریم. گاهی وقتها آرام قدم می زنم. گاهی وقتها هم می روم کوه.. ولی همیشه همه چیز همان کنار است.. شبیه حاشیه کتاب. شبیه آن نکته هایی که آدم با مداد اضافه می کند. انقدر همان جا می مانم که همه یادشان می رود من هنوز هم همه ی حواسم به همه چیز است و شوخی هم سرم نمی شود.

توی همه ی صحنه ها همه ی آدم های حق دارند هر جوری باشند. همه اجازه بازی دارند.. تا آنجا که فکر نکنند حاشیه پردازِ ساده ی احمق هیچ چیزی سرش نمی شود و نمی فهمد که دارد اشتباه می کند و این رسالت آرمانی را در خودشان احساس نکنند که به این تماشایی بدبخت بفهمانند چقدر آدم ساده ایست. و ندانند همین آدم بی خیال ِ بی حوصله ی همیشه خندان که همیشه حق را به بقیه می دهد، که یک دنیا دلیل دارد برای اینهمه بی خیالی و اولینش این است که هیچ کدام از این ماجراها به هیچ جایش نیست.

 چه می شود کرد؟

 لابد ما آدم ها عادت داریم جای هم فکر کنیم.. لابد ما عادت داریم جای هم نتیجه بگیریم و بعد دلمان برای هم بسوزد و احساس جوانمردیمان -که دارم سعی می کنم نگویم ادعای خنده دار ِ توجیهی-  گل بکند که بعدش برای هم تصمیم بگیریم و بگوییم "تو نمی فهمی"!.. لابد کیف می کنیم بگوییم فکرت اشتباه ست. لابد من این موقع ها دلم می خواهد صادقانه بگویم " اگر می دانستی واقعا فکرم چیست.." که نمی گویم و مدام حرف های خوب می زنم که صدای پاره کردن صفحه نیاید.. که معلوم نشود صحنه پاک شده.. که هیچکس نفهمد این حاشیه نشین ِ خوش بین هیچ نداند، نقش بازی کردن را خوب بلد است...

***

انقدر تعداد مخاطبان خاص این پست زیادند که کم کم دارم شک می کنم به اینکه نکند آدم احمق نمایی هستم یا آدم های عقل کل دور وبرم که "می فهمند در حالیکه من نمی فهمم" خیلی زیادند..

 

پ.ن: شاید اینطور به نظر بیاید که چقدر خیالم از شعور خودم راحت است. اصلا اینطور نیست. ولی وقتی بدیهیات زندگی خودم را عالمانه! به من تذکر می دهند.. شاید کمی حرصم می گیرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:28  توسط منا 

ناگزیریم.. لابد

 

آدمها دیر می رسند.. یا شاید باید زود بروند

باز هم شهریور شد و همه می روند.. هر روز خداحافظی.. هر روز اشک های یواشکی.. هر روز یک نگاه و یک لبخند آرام...

***

احد روی writing های شهام نوشته بود:

"پارسال شهام اینها رو نوشت.. الآن کاناداست

امسال من.. 

سال بعد نوبت کیه؟..."

 ***

نوبت.. نوبت.. نوبت

نوبت مدام می رسد به دوستان ما.. مدام خداحافظی می کنیم. به روی خودمان نمی آوریم که چقدر قرار است دلمان تنگ شود. به روی خودمان نمی آوریم چقدر جای خالیشان با هیچ چیزی پر نمی شود. مثل خودشان گیج و منگیم و برایشان خوشحالیم. برایشان آرزوی موفقیت می کنیم و می خندیم و نمی گوییم این دل لعنتیمان بدجوری برایشان تنگ می شود.. نمی گوییم هیچ وقت به نبودنشان عادت نمی کنیم...

مهدی.. کامران.. مهتاب.. "هت تریک" خداحافظی و دل تنگی...

 

پ.ن: فعلا اصلا نمی خواهم به نبودن نوشین فکر کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:56  توسط منا  |